![]() |
![]() |
|
| ادراکات لعنتی ما |
پیانیست در اثری از «جان کیج» (John Cage) به نام «چهار دقیقه و سی و سه ثانیه»، به همین مدّت روبروی پیانو نشسته و هیچ چیز نمی نوازد! سکوت، شنوندگان را وا می دارد که به صداهای اطراف گوش فرا دهند. به تعبیری در اینجا شنوندگان هستند که قطعه را می آفرینند! * این آخرین نوشته خوابگرد بود...بدرود! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/04/18ساعت توسط خوابگرد |
|
«گفتم این جام جهان بین ترا کی داد حکیم تئوری خواندن فکر توسط دو دانشمند یعنی "سیلون تامکینز" (Silvan Tamkins) و "پل اکمن" (Paul Ekman) پایه گذاری شد. که این دومی، شاگرد "تامکینز" بود. "تامکینز" در این زمینه، با نوشتن کتاب عظیم "احساس، تخیّل و ضمیر" (Affect, Imagery and Consciousness) گامی بلند برداشت. وی معتقد بود که سیمای انسان، معدن طلائی است که می تواند سرنخی ارزشمند برای درک احساسات و انگیزه های درونی وی باشد. (شاید به همین دلیل است که در پی نوازش یک کودک در هنگام عبور از پیرامونش، وی بلافاصله چشم در چهره مان می دوزد. او خواهان اطلّاعات مکمّل است و فی الفور نیز آن را شکار می کند. به گمانم آنان استادان بی همتای تشخیص احساسات نهانی هستند. آنان نه تنها محّبت واقعی، بلکه حدّ حوصله ما را به سرعت در میابند.) ماجرای کانونی مورد نظر ما در سال 1960 رخ داد. هنگامی که "پل اکمن" که خود فارغ تحصیل روانشناسی و نیز علاقه مند به مطالعه "بیان احساسی چهره" (Facial Expression) بود، با "تامکینز" ملاقاتی داشت. سئوال بنیادین "اکمن" این بود که آیا برای بروز احساسات در چهره، قوّانین مشخصی موجود است یا که خیر؟ "تامکینز" معتقد بود که چنین قوّانینی وجود دارد، در حالی که بسیاری از روانشناسان آن زمان، منکر چنین قوّانینی بودند. این دسته معتقد بودند که بروز احساسات تحت سیطره ی فرهنگ تعریف می گردد. چون "اکمن" نمی دانست حق با کیست، انبوهی عکس تهیّه کرده و سپس راهی برزیل، آرژانتین و ژاپن شد و حتی به محل اسکان چند قبیله دور افتاده سر زد. وی از مخاطبان خود درخواست کرد تا احساسات مضمور در چهره ها را مشخص کنند. نتیجه ی حاصله رای به وجود قوانیّن جهانشمول داد! یعنی به شکل معنا داری، توّافق بین اظهار نظرها وجود داشت. اما کشف نکته ای اساسی در این میان، به "اکمن" این اجازه را داد که بر اساس FACS به پرورش تئوری خواندن فکر بپردازد. "اکمان" عنوان می کند که "بیان احساسی چهره" تنها یک نشانه ممکن از احساس درون نیست، بلکه به دقّت نشان دهنده آن چیزی است که در ذهن می گذرد. این اظهار نظر شاید بسیار عجیب به نظر برسد، ولی اگر چنین چیزی حقیقت نداشت، طرح خواندن فکر در معرض جدّی ترین تهدید قرار می گرفت*. اوّلین بار هنگامی "اکمن" و "فرایسن" متوجه این موضوع شدند که در حین بازسازی عصبانیّت و اضطراب در چهره خود، بی هیچ دلیل خارجی، دچار همان احساس بد شده اند. این بار آنان به دقّت به مطالعه این امر خارق العاده پرداختند. به زودی روشن شد که بیان احساسی در چهره، امری مستقل نبوده و سیستم عصبی را نیز تحت تاثیر قرار داده و به واقع همان احساس را نا خواسته در انسان به وجود می آورد (از این روست که می گویند: «بخند تا دنیا بهت بخنده!»). |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1387/04/06ساعت توسط خوابگرد |
|
چهار اسب سوار آخر الزمان - فقر، بیماری، جنگ و مرگ. اثر آلبرت دورر (Albert Durer) «دارم من از فراقش در دیده صد علامت لیست دمـــــــــوع عینی هذا لنا العلامه» ~ حافظ چند سال پیش یک زوج جوان، وارد آزمایشگاه یک روانشناس آمریکائی به نام "جان گاتمن"(John Gottman) واقع در دانشگاه واشنگتن شدند. بعدها کسانی که در این محل، مشغول کار بودند اظهار داشتند که این زوج، جذّاب، شیک پوش و باهوش به نظر می رسیدند. آنان به آزمایشگاه هدایت شده، حسگرهایی به گوش و انگشتان این دو وصل شد. از این طریق میزان تعرّق، دمای بدن و ضربان قلب آنان به دقّت زیر نظر گرفته شد. در عین حال وجود یک انحراف-سنج در زیر صندلی این دو، هر نوسانی را ثبت می نمود. دو دوربین نیز که هر کدام روی یک نفر متّمرکز بود، کار فیلمبرداری را انجام می داد. زوج مختار بودند در مورد هر موضوع دلبخواهی گفتگو کنند. در ابتدای امر، این موقعیّت، چیزی جز یک نمونه تصادفی از گفتگوهای روزمرّه مابین یک زوج را نشان نمی داد. هیچ طرف عصبانی نگشته و هیچ اختلالی نیز در میان گفتگوی ایشان پیش نیامد. اما جائی که مرد گفت: «من با این سگ جدید میانه ی خوبی ندارم.» لحنش به طور مشخص تغییر کرد. گاه این موضوع برای مدّتی فراموش می شد، اما با هر بازگشت به موضوع سگ خانگی شان، دو طرف در عین حفظ یک نیم لبخند، کمی سر به سر یکدیگر می گذاشتند. سوزان: « عزیزم! اون بوئی نمی داد.» بیل: « تو امروز هم بوش کردی؟» -: « آره من امروز بوش کردم. اون بوی خوبی میداد. من نوازشش کردم. نه دستانم چرب شد و نه بوی بدی گرفت. دستان تو هم هیچ وقت به این واسطه چرب نشده اند.» -: « آره.» -: « من اجازه نمیدم که بدنش چرب باشه.» -: « آره. ولی اون یه سگه.» -: « سگ من هیچ وقت چرب نبوده و بهتره مراقب حرفات باشی.» -: « تو بهتره مراقب باشی.» -: « تو بهتره مراقب باشی و سگ منو چرب و چیلی خطاب نکنی.» با واسطه یک ویدئوی پانزده دقیقه ای ما چه اندازه از زندگی زناشوئی این زوج در خواهیم یافت؟ آیا می توانیم بگوئیم که رابطه آنان درکمّال سلامت است و یا آنکه تزلزلی جدّی آن را تهدید می کند؟ بسیاری از ما فکر می کنیم که گفتگوی این دو، بیشتر حول و حوش سگ خانگی شان بوده و نمی تواند بازگو کننده رابطه زناشوئی اینان باشد. زمان گفتگو کم و مولّفه های بسیار مهّم دیگری وجود دارد که مشخص کننده استواری رابطه است، به مانند پول، سکس، بچه ها، شغل و خانواده های طرفین. شکل و میزان تاثیر گذاری اینان نیز بسیار پیچیده بوده و دچار تحوّلات زیادی در طول زمان می گردد. گاهی اوقات زوج ها بسیار شادند، گاهی مشاجره دارند، گاه تا قصد کشت یکدیگر پیش رفته، ولی اندک زمانی بعد به تعطیلات رفته و همه چیزی را از سر می گیرند. به عبارت دیگر ما فکر می کنیم برای داشتن یک دیدگاه کامل، بایستی حداقّل چندین هفته اعمال این دو را زیر نظر داشته باشیم و در شرایط متفاوت به مانند، غم، شادی، عصبانیّت، خستگی و از کوره در رفتن، آنها را بسنجیم. نه اینکه بر اساس یک گفتگوی بسیار ابتدائی قضاوت بنمائیم. اما "جان گاتمن" نشان داد که چنین حجمی از اطلاعات لازم نیست. همچنین ما احساس های واقعی خود را نسبت به یکدیگر در بسیاری از گفتگوهای روزمره بروز می دهیم. خواه این گفتگو مربوط به مسائل اساسی باشد و خواه درباره سگ خانگی مان. اجازه بدهید یک ماجرای تاریخی را اینجا بیاورم، چیزی که نشان دهنده انباشتگی حقایق در هر لمحه از زندگی است. در طول جنگ جهانی دوم، ارتش انگلیس هزاران نفر را که عمده آنان را زنان تشکیل داده بودند را با عنوان رهگیر استخدام کرد. کار اینان رمزگشائی اطلّاعات دشمن بود. اگرچه این اطلّاعات در اوائل به هیچ وجه قابل رمزگشائی نبودند، اما کشف یک مولّفه، به آنان کمک شایان توّجه ای کرد. رهگیران هر شخص ارسال کننده را می توانستند از یکدیگر تمییز دهند. به زودی اینان برای هر یک نامی انتخاب کردند. مثلا به چشم به هم زدنی می گفتند که «آره خودشه... این "اسکار"ه». همانطور که می دانید اطلّاعات مرس توسط توالی مشخصی از نقطه و خط ارسال می گردد. اما در ارسال یک تلگرام – به خصوص در نوع تماماً دستی- وابسته به فرد مخابره کننده، طول این نقطه و خط و نیز شکل بسته بندی اطلّاعات فرق می کند. چیزی که در دنیای قدیمی تلگرام از آن به عنوان "پنجه" یاد می شده است. یعنی متّصدیان این دستگاه ها بعد از مدّتی می توانستند مشخص کنند که چه کسی مشغول تلگرام کردن است. حال اگر موقعیّت مخابره دشمن معلوم می شد، به سادگی لجستیک و جابه جائی نیروها ترسیم می گردید. جالب این که حتی برخی با توجه به اثر پنجه قادر بودند اضافه کنند که «آیا حال متّصدی مخابره خوب است. دوست دخترش در چه وضعیّتی ست و یا اینکه مثلا هوای مونیخ بارونی است و یا آفتابی!»... ..."گاتمن" به کارمندانش آموزش داده بود که با توّسل جستن به "بیان حسی چهره" (Facial Expression) * به ازای هر ثانیه از فیلم، یک احساس خاص از میان یک مجموعه بیست تائی را اختصاص بدهند. برای مثال به بیزاری عدد یک، تحقیر عدد دو، عصبانیّت عدد هفت، موضع تدّافعی عدد ده، شکوه کردن عدد سیزده، بی تفاوتی عدد چهارده و الخ. این گونه یک آرایه با طول هزار و هشتصد عدد که نه صد تای آن متعّلق به زن و نه صد تای دیگر مربوط به مرد بود حاصل می گردید. این آرایه عددی به همراه اطلّاعات حسگرها وارد معادله ای می گشت. "گاتمن" ثابت کرد که با تحلیل یک گفتگو پانزده دقیقه ای، تا نود درصد مواقع به درستی می توان پیش بینی کرد که آیا این زوج تا پانزده سال دیگر به زندگی مشترک خود ادامه خواهند داد یا خیر. وی همچنین ثابت کرد که با افزایش این تحلیل به یک ساعت از گفتگوی طرفین، دقّت این پیش بینی به نود و پنج درصد افزایش خواهد یافت. این چنین وی یک گزارش پانصد صفحه ای جنجال بر انگیز با عنوان "ریاضیات طلاق" را منتشر ساخت و روش وی با نام SPAFF مشهور شد (SPecific AFFect). جالبتر آنکه یکی از شاگردان این روانشناس بعدها نشان داد که با داشتن تنها یک فیلم سه دقیقه ای، همچنان می توان به شکل معناداری پیش بینی را به انجام رساند. با توجه به تحلیل ثانیه به ثانیه ویدئو، اختصاص یک احساس از میان یک مجموعه بیست تائی به هر بخش، در نظر گرفتن اطلّاعات حسگرها و یک پردازنده نسبتا قوّی برای حل معادله، به نظر میاید که "قضاوت آنی" (Snap-Judgment) در این زمینه به خصوص، برای انسان امکان پذیر نیست. ما حافظه کافی برای ضبط ثانیه به ثانیه احساس ها نداریم و اختصاص یک احساس از میان یک دسته بیست تائی بسیار دشوار ست، همچنان که فاقد اطلّاعات حسگرها هستیم. هرچند که دارای یک پردازنده فوق قوّی باشیم. به واقع وقتی که همین نوار به دویست مددکار، محقّق در زمینه ازدواج، مشاور، دانشجویان روانشناسی، کسانی که به تازگی طلاق گرفته بودند و یا کسانی که یک زندگی موّفق را پشت سر گذاشته بودند ارسال شد، نتیجه نیز موید همین ناتوانی بود. یعنی پنجاه و سه درصد ارزیابی کنندگان به درستی پیش بینی را به انجام رساندند. کمی بیش از احتمال شیر یا خط انداختن! اما خود "گاتمن" مدّعی است که اگر در یک رستوران، تنها برای لحظه ای به مکالمه ی یک زوج گوش کند، می تواند به آنان توصیه کند که آیا لازم است که به فکر وکیل باشند و درباره قیمومیّت کودکانش توافقات لازم را به دست بیاورند یا که خیر! او می افزاید که وی تنها روی چهار احساس دوجانبه متمرکز می گردد. چیزی که او از آن به عنوان "چهار اسب سوار" یاد می کند (احتمالا برگرفته از مکاشفات یوحنا). حالت تدّافعی، پاسخ ندادن، انتقاد و تحقیر. همچنین وی اضافه می کند که در این میان آن احساسی که از اهمیّت بیشتری برخوردار است حس تحقیر است نه مثلا انتقاد. چرا که این یکی موید یک احساس برتری است. در حالی که در انتقاد (که بیشتر زنان به آن متوّسل می گردند) و پاسخ ندادن (که بیشتر از مردان سر میزند) و یا بروز حالت تدّافعی، هیچ طبقه بندی ای دیده نمی شود (با گراف های شبکه های عصبی و نیز اختصاص هر وزنه مقایسه گردد). اجازه بدهید که تحلیل "گاتمن" را به طور خلاصه از همین ویدئو بیاورم «"بیل" صحبت را آغاز می کند. او می گوید که سگ ها را دوست دارد. اما از این سگ جدید خوشش نمیاید. او بدون عصبانیّت و کینه صحبت را پیش می برد. آشکارا او سعی دارد که توضیح دهد چرا با داشتن این سگ مشکل دارد. وی در وضعیّت تدّافعی به سر می برد. برای مخالفت نیز از روش "موافقم... اما" استفاده می کند. در طول گفتگو اما، "سوزان" بیش از یک بار از گوشه چشم به "بیل" نگاه کرد. یک نشانه بسیار معروف از احساس تحقیر نسبت به طرف مقابل. دوباره "بیل" درباره نامناسب بودن محل نگهداری سگ، شروع به دلیل آوردن می کند. وی می گوید که نمی خواهد شاهد یک حفاظ در داخل اتاق نشیمن باشد. اما "سوزان" چشمانش را بسته و با لحنی ارباب مآبانه پاسخ می دهد که «گفته بودم که دوست ندارم که در این مورد حرف بزنم» و دوباره نگاه کردن از گوشه چشم از وی سر می زند.» بعدها "گاتمن" تصمیم گرفت که همین نوار را به تعدادی از افراد دیگر بدهد. ولی این بار کمی به آنها کمک کرد. اوّلا به آنان نحوه تشخیص احساس بروز داده شده در چهره را آموزش داد و سپس ویدئوها را به بخش های سی ثانیه ای تقسیم کرد. به هر نفر نیز این اجازه داده شد که هر بخش را دوبار ببیند. یک بخش سی ثانیه ای مربوط به زن و یک بخش سی ثانیه ای مربوط به مرد. این بار پیش بینی افراد تا هشتاد درصد درست از کار در آمد! ** * در این باره بیشتر خواهم نوشت. ** برگردان و تخلیص از کتاب Blink (چشمک) اثر Malcolm Gladwell (مالکولم گلدول) |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/03/27ساعت توسط خوابگرد |
|
|
« فرض کنید که چهار دسته ورق بازی وجود دارد، دو دسته با پشت- برگ قرمز و دو دسته دیگر با پشت- برگ آبی. در هر دور بازی، هر نفر به دلخواه از یک دسته، تنها یک برگ را برمی گرداند. روش امتیاز بندی تعریف شده و بعد از هر دور بازی، محاسبه می گردد. اما آنچه که در وهله اول، از دید این افراد پنهان داشته شده، این حفیقت است که دسته ورق های با پشت- برگ قرمز به نحو خاصی چیده شده اند، به گونه ای که میزان پاداش بالاتر و البته با نسبت کمی بیشتر، میزان تاوان نیز سنگین تر باشد. سئوال این است که بعد از چند برگ کشیدن، استراتژی مناسب برای برنده شدن توسط این افراد کشف خواهد شد؟
چندین سال پیش این آزمایش توسط چند محقّق از دانشگاه "آیوا" (Iowa) صورت پذیرفت. نتیجه آنکه اغلب افراد بعد از پنجاه برگ، آگاهانه اعلام داشتند که ترجیح می دهند که ازدسته ورق های با پشت- برگ آبی، برگ بکشند، بدون آنکه چرائی آن را توضیح دهند! اما با ادامه بازی و رو کردن هشتاد برگ، دیگر قادر بودند که توضیح دهند چرا چنین استراتژیی را بهتر یافته اند. فرایندی مطابق با الگوی شناخت: ما تجربه می کنیم، فکر کرده و سپس نظریه می سازیم. این محقّقان در حین بازی نکته دیگری را نیز زیر نظر گرفته بودند. آنان توسط حسگرهایی، میزان تعرّق کف دست این افراد را اندازه گیری کردند- معیاری قابل اتّکاء برای نشان دادن میزان "اضطراب" (Stress). عجیب آن که تنها بعد از ده برگ کشیدن، آثار حسّاسیت منفی نسبت به ورق های با پشت- برگ قرمز بروز کرده بود. بعد از ده برگ کشیدن، نه تنها حسگرها از یک تغییر در میزان تعرّق خبر دادند، بلکه رفتار افراد نیز شروع به تغییر کردن نموده بود. یعنی کمتر و کمتر سراغ دسته ورق های با پشت- برگ قرمز رفتند. درست چهل برگ قبل از اعلام آگاهانه ترجیح!» *
بر اساس همین الگو، شاخه "شبکه های عصبی"(Artificial Neural Network) در علوم "سایبرنتیک" مدل سازی شده است. اینجا "نودها" (Nodes) جایگزین "نرون" ها هستند. حال آنکه گرافی آنان را به یکدیگر مرتبط می سازد. بهتر است چندین خصوصیت این شبکه ها را به طور خلاصه فهرست کنم: الف - هیچ "نودی" به تنهائی نتیجه نهائی را مشخص نمی کند و تمام "نرون" های شبکه و به شکل دسته جمعی آن را مشخص می سازند. ب – در شبکه های عصبی چه در شکل "بیولوژیکی" و چه در شکل "سایبرنتیکی"، بروز تکانه در خروجی متّکی بر وزنه هایی(Weight) است. یعنی تاثیر گذاری هر ورودی در نتیجه، بر اساس میزان وزنه اش مشخص می گردد. ج – باز در هر دو شکل، اندازه ی وزنه ها، می تواند وابسته به زمان، یک ورودی مشخص و یا هر پارامتر دیگری، تغییر نماید. به همین خاطر به این شکل از شبکه ها، "شبکه های عصبی تطبیقی" اطلاق می گردد. د – شبکه های عصبی به خاطر داشتن یک خصوصیت شبه- انسانی، یعنی قدرت یاد گیری مورد توّجه اند. همانطور که مشخص است، دو قدم اساسی برای ایجاد چنین شبکه ای لازم است: طراحی گراف شبکه و تعیین وزنه ها. خوشبختانه الگوریتم های هوشمندی وجود دارند که می توانند در تعیین وزنه ها ما را یاری نمایند. این گونه که برای یک و یا چند مساله مشخص، ورودی ها و البته خروجی مطلوب معرفی شده و بر اساس یک سری محاسبات طولانی، وزنه ها مشخص می گردند (به شکل یک ماتریس فضای حالت). ه- هر قدر گراف شبکه پیچیده تر باشد فرایند یادگیری زمانبرتر خواهد بود و هر قدر گراف ساده تر باشد، این یادگیری سریعتر. و - لزوما هر قدر گراف پیچیده تر باشد مناسب تر نخواهد بود. چرا که ممکن است اثر بخشی لازم را نداشته باشد. یادآوری می کنم که افرادی که کند ذهن هستند، نه به این علّت است که گراف ذهنی شان ساده است بلکه بالعکس، گراف در اینان بسیار پیچیده تر است. د – به مانند بسیاری از فعالیُت های مهندسی، مهّمترین نکته، یافتن بهینه ترین شبکه است. یعنی گرافی تا اندازه ی ممکن ساده، کارا و البته با قدرت یادگیری سریع. آزمایش محقّقان "آیوا" به خوبی وجود دو نوع شبکه تصمیم گیری موازی را در ما نشان می دهد. در شبکه تصمیم گیری آگاهانه، ما بر اساس آموخته های خود فکر کرده و تصمیم گیری می کنیم. روشی منطقی، مطمئن و البته کند- چیزی حول و حوش هشتاد برگ! شبکه دوم اما در زیر سطح آگاهی قرار دارد. این شبکه بسیار سریع بوده و بعد از ده برگ نتیجه گیری لازم را انجام داده و تغییر مسیر مناسب را در رفتار ما ایجاد می کند. البته کانال ارتباطی آن ممکن است کمی عجیب باشد (در این جا تعرّق دستان). باز درست به مانند کارشناسانی که با "کوروس" مواجه شده بودند. مغز آنان به سرعت شروع به پردازش کرده و نتیجه لازم را گرفته بود. اینجا کانال ارتباطی "ناخودآگاه تطبیقی" به جای تعرّق دستان، "پسرانه شهودی" است! اما اطمینان داشتن به این "پسرانه"، آنان را متقاعد کرده بود که ترجیح خود را اعلام دارند. توّجه داشته باشید که ماهیّت "نود" ها و شکل گراف در این دو شبکه می تواند بسیار متفاوت باشد. مثلا در یکی، نتیجه نهائی به "عرق کردن کف دست" و یا "یک پسرانه شهودی" منجر گردیده و در دیگری به بیان یک "ترجیح آگاهانه". اگر در اولی "نود"ی به اعتبارسنجی تمبر نامه ها اختصاص یافته، اما در دومی چنین چیزی وجود ندارد (فعلا کاری با شبکه تصمیم گیری متخصص تمبرها ندارم!) هر چند در هر دو شبکه، معیارهای زیبائی شناسانه و یا شناسه های یک سبک هنری لحاظ شده اند **. البته می توان انتظار داشت که وجوه مشخصه کننده ی هر سبک هنری با توجه به طراحی یک شبکه ی عصبی و با مدد یک پردازنده غول پیکر مورد مداقّه قرار بگیرد. یعنی ما شناختی قابل اتّکا و قابل تکرار به دست بیاوریم. اما امری که آگاهان می دانند که چه هزینه ای به همراه خواهد داشت و در حال حاضر شاید کمتر کسی رغبت به آن نشان دهد. اجازه بدهید نکته ای بس پر اهمیّت را اینجا مشخص نمایم. این تئوری امکان "شهود" را تابع شرایطی می داند. یعنی در "ناخودآگاه تطبیقی" یک فرد عادی، گرافی برای تشخیص اصل بودن یک اثر هنری وجود ندارد، چه برسد به اینکه فرایند یادگیری بتواند آن را غنا بخشد. اما در این کارشناسان، تجربیات زندگی حرفه ای، آرام آرام تولید کننده گراف بوده. پس باید روشن باشد که اولا "ناخودآگاه تطبیقی" امری متافیزیکی نیست و به طور کامل به دنیای تجربه پذیر وابسته است. ثانیا تجربه و ماجرا جوئی ها بیشتر، می تواند شبکه های متنوعی را ودیعه بیاورد. چیزی که شاید باعث تعالی زندگی گردد. اگر دوباره به ماجرای بازی بر گردیم این نکته نیز بسیار حائز اهمیّت است که حتی افراد نیازی نداشته اند تا با "نظریه بازی ها" (The theory of games) "جان نش"(John Nash) آشنا بوده باشند تا استراتژی برنده را کشف کنند! *** توضیح کوتاه آنکه طبق "نظریه بازی ها"، در یک بازی با قوّانین تعریف شده، که وزنه ی تاوان و پاداش آن فرق کند، استراتژی برنده معطوف به حرکت های کم خطرتر ست! برای روشن شدن بیشتر به مثال زیر نگاه کنید: دو نفر دست به دزدی زده، دستگیر شده و مورد بازجوئی قرار می گیرند. در صورت عدم اعتراف، هر کدام پنج سال زندانی می گردند. در صورتی که تنها یک نفر اعتراف کند، وی دو سال و دیگری ده سال زندانی می گردد. اگر هر دو نفر اعتراف کنند، هفت سال زندانی نصیب هر کدام می گردد. "نظریه بازی" ها پیشنهاد می کند که "خیانت کن!" یعنی به جای "پنج و یا ده سال زندانی شدن به خاطر عدم اعتراف" با احتمال "دو و یا هفت سال زندانی شدن به واسطه اعتراف" خطر کن! در آخر سر باید سئوالی اساسی را مطرح کنم. آیا همواره "ناخودآگاه تطبیقی" یاری رسان ماست؟ البته که خیر! برخی از معضلات دنیای ما ریشه در جهل نسبت به این ماشین پیچیده دارد. در مورد آسیب شناسی "ناخودآگاه تطبیقی" مطلب خواهم نوشت. * برگردان و تخلیص از کتاب Blink اثر Malcolm Gladwell. ** مادّه تشکیل دهنده مجسمه از مرمری بوده است که در طی میلیون ها سال شکل گرفته. حدّاقل تا به امروز نیز برای تخمین زمان کنده کاری یک مجسمه، معیاری علمی کشف نشده است. در این راه تنها سرنخ همان تبدیل "دولومیت" به "کربنات کلیسم" بود که آن نیز سست از کار در آمد... به پست قبلی مراجعه گردد! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/03/14ساعت توسط خوابگرد |
|
|
"اوّل ز تحت و فوق وجودم خبر نبود «سپتامبر سال 1983 یک دلّال آثار هنری به نام "جیان فرانکو بکینا" (Gian Franco Becchina) ماموریت یافت تا از موزه "گتی" (Getty) واقع در کالیفرنیا یک "کوروس" (Kouros) متعلق به قرن ششم قبل از میلاد را خریداری نماید. "کوروس" در واقع به مجسمه هایی از یک مرد جوان برهنه اطلاق می گردد که متعلق به تمدن یونان بوده و مهمترین ویژگی اش، کمی پیش بودن پای چپ و نیز قرار گرفتن دستان در نزدیکی و به موازات بدن است. اما متاسفانه تمامی این نوع مجسمه ها در حین اکتشافات باستان شناسی و یا استخراج از گورستان ها و یا حتی پیش از آن و به علل بسیار متنوع دیگری، دچار آسیب های جدّی شده اند. اما این نمونه کاملا سالم بوده و ارزش آن حدود ده میلیون دلار تخمین زده شد. وارسی های اولیه، "بکینا" را مطمئن ساخت که این نمونه اصل است، چرا که سبک آن بسیار نزدیک به "آناویوسوس کوورس" (Anavyssos Kouros) موزه باستان شناسی ملّی آتن بود. شناسنامه اثر نیز گواهی میداد که در سال 1930 یک دلال خوشنام یونانی مجسمه را به فیزیکدانی سوئیسی فروخته است. برای تکمیل مدارک، "بکینا" از یک زمین شناس دعوت کرد تا مجسمه را مورد مداقّه بیشتر قرار دهد. این کارشناس خبره با نمونه گیری و انجام آزمایشات توسط میکروسکوپی های الکترونی، طیف سنجی جرمی و تشعشع اشعه ایکس نتیجه گرفت که جنس سنگ مرمر "دولومیت" بوده و متعلق به منطقه "تاسوس" (Thasos) یونان است. چون "دولومیت" بخش سطحی مجسمه به "کربنات کلیسم" تغییر یافته بود، وی اضافه کرد که عمر اثر اگر نه هزار سال، ولی بیش از چندین صد سال است. چرا که تبدیل "دولومیت" به "کربنات کلیسم" فرایندی کند محسوب می گردد. کمی پیش از تحویل اثر، "بکینا" تصمیم گرفت که نظر چندین کارشناس دیگر را نیز جویا گردد. اولین نفر شخصی به نام "فردریکو زری" (Ferderico Zeri) بود. با پرده برداری از مجسمه "زری"، ناخودآگاه تمام توجه اش به ناخنهای انگشتان مجسمه معطوف شد. نکته ای حیرت آور و عجیب که باعث شد او تردید نکند که "یک جای کار لنگ میزند!" نفر بعد "اولین هریسون" (Evelyn Harrison) بود. "بکینا" به یاد می آورد که به "هریسون" گفته "هنوز ما مالک مجسمه نیستیم اما ظرف چند هفته دیگر این امر متحقق خواهد شد" اما خانم "هریسون" فی الفور سر تکان داده و گفته بود "متاسفم که این را می شنوم!" تزلزلی جدی در "بکینا" ایجاد گردبد. وی تصمیم گرفت که نظر مدیر سابق موزه "متروپولیتن" نیویورک را نیز بداند. این مدیر سابق بعدها فاش ساخت که اولین عبارتی که در مواجهه با یک اثر هنری به ذهنش خطور می کرده را بسیار حائز اهمیّت می دانسته است. وی به محض دیدن مجسمه گفته بود "خیلی تازه است!" کلمه "تازه" اینجا موّلد احساسی ناراحت کننده بود. وی نیز در اصل بودن مجسمه به شدّت اظهار تردید کرد. هیچ کدام از سه کارشناس نتوانستند خیل سریع توضیح دهند چرا آنان به اصل بودن اثر مظنونند! اما دلّال را از شکل گیری معامله بر حذر کردند. در اسرع وقت مجسمه به "سمپوزیومی" در یونان گسیل شد که عده ای از باستان شناسان و کارشناسان خبره هنری در آن جمع بودند. طنین "کُرال" ابراز تردید این جا دیگر به مراتب بلندتر شد. یک کارشناس گفت که در برخورد اولّیه، احساس نوعی "پسرانه ی شهودی" کرده و دیگری اظهار داشت "گوئی بین او و مجسمه یک جداره شیشه ای قرار داشته!" معامله چهارده ماه معوّق می ماند تا تحقیقات تکمیلی دیگری صورت بگیرد. نتیجه آن که نامه های مراسله شده بین فیزیکدان سوئیسی جعلی تشخیص داده شد! در یک نامه تمبر الصاق شده متعلق به دو دهه بعد از تاریخ ارسال بود و در یکی دیگر اشاره به شماره حسابی شده که هشت سال بعد افتتاح گردیده بود. نکته دیگر این که مشخص شد با مالیدن کمی عصاره سیب زمینی به "دولومیت" می توان فرایند شکل گیری "کربنات کلیسم" را بسیار سریع تر کرد! همچنین کارشناسان هنری به دقت روشن ساختند که این مجسمه از ترکیب سبک چندین "کوروس" به وجود آمده است. مجسمه هایی که متعلق به دوره های تاریخی متفاوت و مکان های جداگانه ای بوده اند! چیزی که سایه شک و تردید را تیره تر می کرد. سئوال این است که چگونه این کارشناسان در فاصله تنها یک پلک به هم زدن به اصل بودن اثر مظنون شده بودند؟! نتیجه گیری بلافاصله ای که تحقیق علمی، بعد از طی چهارده ماه بر آن صحه گذاشت.» * توضیح این است که ناخودآگاه این کارشناسان در مواجهه، حجمی از ادراکات را به سوی مجسمه ساطع کرده بود. اطلاعات رمز شده در پژواک این امواج، شاخک های حساس اینان را تحریک کرد. این چنین شگفت انگیزترین قضات درونیشان حکمی به مانند "یک جای کار لنگ میزند"، "متاسفم که این را می شنوم"، "خیلی تازه است" و "گوئی جداره ای شیشه ای بین ماست" صادر کرد! تعبیر ساده تر تمام این حکم ها شاید "احساس نوعی پسرانه ی شهودی" باشد. لازم است که اضافه کنم که تصمیم گیری ها ما به دو شکل احراز می گردند. بخشی که به فعالیّت خودآگاه ما مربوط است و مسئول تحلیل های آگاهانه است و دیگری بخشی از ناخودآگاه آدمی که این مسئولیّت را برای زمان های بحرانی به انجام می رساند. جائی که از یک معامله پر ضرر ده میلیون دلاری ممانعت به عمل می آورد. این بخش از روان، "ناخودآگاه تطبیقی" (Adaptive Unconscious) نام دارد و محل فیزیکی آن در مغز Ventromedial Prefrontal Cortex می باشد. بیمارانی که در این ناحیه دچار آسیب شده اند فاقد قدرت تصمیم گیری آنی هستند. البته به هیچ وجه نبایستی این بخش وجود را با "ناخودآگاه" فروید اشتباه گرفت که این یکی قلعه ای تاریک و مبهم از علائق، امیال و آرزوهای ناخودآگاه ماست. * برگردان و تخلیصی از فصل اول کتاب Blink اثر Malcolm Gladwell. این کتاب سراسر هیجان بر انگیز (که دیروز به دستم رسید) برایم پشتوانه ای در خور توّجه ایجاد کرده تا از اساسی ترین کشف زندگیم پرده برداری کنم. چیزی که بارها از آن با عناوینی به مانند "جادو"، "شهود"، "مکاشفه" و "معجزه" یاد کرده ام. اگرچه تنها معنا و صبغه ی زمینی اینان مد نظرم است. مثلا هنگامی که پست "غزل ها" را نوشتم احساس می کردم که خواننده، با من در وجود یک رابطه خاص با دنیا توافق خواهد کرد. رابطه ای که تنها به زمانی در حد دو پلک زدن نیاز دارد! من بارها این نیروی خاص را در خود احساس کرده ام و همانطور که کتاب تاکید دارد که "این قدرت هرگز به هیچ گروه و دسته خاصی محدود نمی گردد!" آن را استثنائی نمی دانم، اما شاهد این حقیقت هم هستم که به علت نشست غبارات روزمرگی و بسیاری از دخالت های پارازیتی ناشی از محیط، به سادگی آن را در نظر نمی گیریم و حتی سرسختانه در حقیقتش تردید می کنیم. اولین بار هنگامی متوجه این نیروی مرموز شدم که درگیر مطالعات شخصی خود در باب اختر- فیزیک بودم. در اختر– فیزیک، تنها یک منبع اطلاعات وجود دارد که ما را به حقایق تکان دهنده و گاه هراس آور از جهان رهنمون است. و آن امواج رادیوئی ست که از ماورای جو به سوی ما گسیل می گردد. تنها اگر به بخش قابل رویت این امواج اکتفا کنیم کافی ست که متذکر گردم که "طیف سنجی" نور گذر داده شده از یک گاز گداخته (مثلا سدیم)، حقایق زیادی را برای ما فاش می سازد. مثلا عناصر تشکیل دهنده یک ستاره دوردست از قبیل وجود هلیوم، هیدروژن و ... اگر بسته های نور حاوی حجم وسیعی از اطلاعات هستند و ما را برای فرضیه پردازی در باب "چگونگی پیدایش هستی"، "انحنای فضا"، "شکست گرانشی" ، "جرم و انرژی تاریک" و هزار و یک نکته دیگر، مدد رسان هستند چرا نتوانیم فرض کنیم که در ارتباطهای انسانی و آن هم در فاصله دو پلک به هم زدن، حجمی از حقایق و گزاره هاست که مبادله می گردد؟! امری که بارها صحت خود را نشان داده است... در چند پست آتی به مدد این کتاب شاید به این موضوع بیشتر بپردازم... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1387/03/10ساعت توسط خوابگرد |
|
|
ارتباط و نگرش بومیان کرانه های رودخانه "اومو" (1)، نسبت به طبیعت خارق العاده است. اینان عناصر لازم را از طبیعت اخذ کرده و خود را می آرایند. مثلا در اینجا این دخترکان، دو خورشید را ماننده اند. یکی به سان خورشیدی تابستانی که در میان علفزارهای پرگل دمیده، در حالی که نقش های دو بعدی از گل های زیبا، توانسته اند نردبام بدن را طی کرده و به حجم های آرمانی شان بییوندند. و در دیگری، خورشیدی کهرفام است که طالع شده است. طنّازی این یکی با آن شیوه نیم چرخش کمر ، هر ستاره دنیای مد را در سایه قرار می دهد. همچنان که می توان چشم داشت که "آرکیمبولدی" (2) و"موریمورا" (3) نیز برای این هنرمندان چیره دست، به احترام کلاه برداشته و سر خم کنند! |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/03/04ساعت توسط خوابگرد |
|
![]() "ژان دومینیک بوبی" (Jean-Dominique Bauby) سردبیر مجله "ال"(Elle) بعد از سانحه ای سخت، دچار فلجی کلی در سلسله اعصاب می گردد (Locked-in Syndrome). منهای پلک چشم چپ، بدن وی تبدیل به قفسی خوفناک می گردد. اما پروانه جانش از تنها مفّر باقی مانده راهی می گشاید. دویست هزار بار پلک زدن (هر کدام برای یک حرف) منجر به آفرینش "پیله و پروانه" (Diving Bell and Butterfly) می گردد. بی تردید با خواندن کتاب اعتراف خواهید کرد که روح شما نیز جزء قلل فتح شده این پروانه نازک پرواز شده است. این چنین، هر لمحه از زندگی طراوت یک معجزه را می گیرد. یکی از تکان دهنده ترین لحظات جائی است که وی به علت عدم توانائی در پس راندن بزاق جمع شده در دهانش، چشمک می زند که "اگر می توانستم که آب دهانم را قورت بدهم به خوشحال ترین مرد دنیا تبدیل می شدم!" |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1387/03/03ساعت توسط خوابگرد |
|
"من تنها به خدائی باور دارم که رقصیدن می داند" ~ فردریش نیچه به کام گرفت اگرت نشست به خاکستر در غرقاب خوی رقص چو گیری * توضیح عکس: Study of Dance - Adolph De Meyer |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1387/03/02ساعت توسط خوابگرد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
|
RSS
|